خاطره....
![]()
امروز رو با خاطره ای نه چندان خوشایند شروع میکنم :
سال گذشته برای کاری من و ماهان بیرون رفتیم موقع برگشت
پام به جدول گیر کرد و دوتایی بد جوری افتادیم زمین ماهان
پرت شد خدا رحم کرد سرش به جدول نخورد منم پام بد جوری
زخمی شد
همون طور ماهان و بغل کردم و اومدم خونه
با اینکه کلی درد داشتم غذای ماهان
و دادم و کلی کارای دیگه
با پای باد کرده ام انجام دادم
وقتی همسرم اومد رفتیم
بیمارستان بعد از گرفتن عکس معلوم شد که استخوان کف پام شکسته
خلاصه پام و گچ گرفتن
و اومدیم خونه ماهان میومد
دست به پام میزد و گریه میکرد ./(711).gif)
تو این مدت خواهرم خونه ما بود وتمام کارها رو انجام میداد
همین جا از خواهرم به خاطر لطف و مهربونیش تشکر میکنم .![]()
بعد برای کاری باید به اصفهان میرفتیم با همون پای گچ گرفته رفتیم
و خیلی هم بهمون خوش گذشت واقعا که اصفهان شهر قشنگی است .
این اولین مسافرت سه نفری ما بود ماهان کلی ذوق میکرد
و مدام اینور و اونور میرفت .
خلاصه با این مسافرت تلخی شکستن پام به شیرینی تبدیل شد...
ماهان روی سی و سه پل![]()


ماهان در پارک پرندگان

اینم من با پای گچ گرفته ام



خاطره.... 
