ماهانماهان، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

ღღ نازدار مامانش ღღ

داستان زیبای مادر

1390/2/29 9:18
نویسنده : مامان
538 بازدید
اشتراک گذاری




این داستان زیبا رو باهم بخوانیم و فکر کنیم به

فرشتگان زمینی

 

و البته بدون هیچ توضیح بیشتر !!!



مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود .
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
همسایه ها گفتن که اون مرده
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو.

ناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحت

نگراننگراننگراننگراننگراننگراننگراننگراننگراننگراننگراننگراننگراننگراننگراننگراننگراننگراننگراننگراننگراننگراننگراننگران

گریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریه

خدایا حافظ تمام این فرشتگان زمینی باش

 


 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (9)

سارا
28 فروردین 90 22:59
وای چقدر قشنگ بود چشمام پر از اشک شد وای خدا مادر چه فرشته ایییییی
رز
28 فروردین 90 23:58
خیلی زیبا بود تحت تاثیرقرار گرفتم ممنون گلم
فرشته جون جونی
29 فروردین 90 0:36
lماهان جون ازدیدن همه صفحات وبلاگت لذت بردم من هم درمشهدم خداتوومامانتو برای هم نگه دارهوانشالله دامادیتو ببینند میبوسمت به ماهم سدبزن
مامان پارسا جون
29 فروردین 90 2:41
واقعا زیبا بود عزیزم خدا همه ی مادرا رو واسه ی همه بچه ها نگه داره شما و ماهان جون رو هم واسه هم نگه داره. پسر خیلی نازی داری همیشه تنش سالم و لباش واستون خندون باشه
نسترن
29 فروردین 90 6:05
مامان ماهان خوشگل خیلی قشنگ بود داستانت. واقعا اشکم دراومد. ایکاش همه ما قدر این فرذشته های زمینی رو بدونیم

گل گفتی آی گل گفتی........
نسترن
29 فروردین 90 6:05
مامان ماهان جون. بااجازه لینکت می کنم
عسل پینکی
29 فروردین 90 6:30
از اینکه به ما سر زدین ممنون بازم تشریف بیارید. خدا ماهان جونو نگه داره براتون داستان بسیار زیبایی بود ما که خیلی لذت بردیم راستی وبلاگ ماهان خیلی سنگینه و دیر لود میشه کاس یکم سبکش میکردید این بار پنجمه که اومدم نظر بدم اما کلی طول کشید تا کاملا لود بشه شاید از سایز عکسها کمتر کنید بهتر باشه
مامان صبا
30 فروردین 90 3:34
سلام به مامان ماهان جون خيلي زيبا بود. هر متن زيبايي درباره پدر و ماد كه حتما نشات گرفته از يك حقيقته آدم رو تحت تاثير قرار ميده. انشاءالله خداوند همه اين عزيزان مهربون رو براي ما حفظ كنه و شما رو هم براي ماهان عزيز.
عسل. مامان ابوالفضل
13 اردیبهشت 90 14:44
سلام وبلاگت خیلی جالبه مخصوصا با این مطلبای قشنگت واقعا اشم دراومد. چرا ادما قدر مادرشونو نمیدونن هیچ وقت ولی ما خودمون بره بچمون میمیریم.پسملتم خیلی نازه از طرف خاله اش لپشو گاز بگیر بوسش کن