برای مادرم....

وقتی تو رفتی شمع روشن شبهایم خاموش شد، پنجره رو
به زیبایی و رو به خوشبختی بر رویم بسته شد ...![]()
وقتی تو رفتی آتش غم دوری در وجودم شعله ور شد، آسمان
چشمانم ابری و دل گرفته شد و غروب غمگین عشق در
آسمان قلبم نشست. 
تو که رفتی هیچ حسی در وجودم نبود و تنها آروزی تو را از خدای خویش داشتم. 
وقتی تو رفتی هر روز به یاد تو و به فکر تو بودم و هر شب نیز اگر
خوابی به این چشمهای خسته من می آمد خواب تو را میدیدم.
وقتی تو رفتی هر زمان که پرستوها بر فراز آسمان دلم پرواز میکردند
به آنها می گفتم سلام عاشقانه مرا به تو برسانند و روزی
تو را همراه با خود بیاورند.

دیروز ١٥ سالگرد مامانم بود .مادری که در ٣٩ سالگی از این دنیا
رفت و چشمان زیادی را اشکبار کرد.
سالهاست که دلم بوی تنش را میخواهد،سالهاست که دلم نوازش
دستانش را میخواهد،سالهاست که دلم آغوش گرمش
رامیخواهد،سالهاست که دلم صدای مهربانش را میخواهد ،سالهاست
که دلم دلگرمیهایش را میخواهد اما افسوس و
صد افسوس...........................
مامان خوبم ای عشق
ماندگارم روحت شاد....



برای مادرم....
